زندگی رقصی است عاشقانه

به سوی خدا

سبد

یکشنبه بود . طبق معمول هر هفته ، رزی خانم نسبتا مسن محله داشت از  کلیسا برمیگشت  در همین اثنا نوه دختریش از راه رسید و با کنایه بهش   گفت :  مامان بزرگ تو مراسم امروزپدر روحانی براتون چی موعظه  کرد ؟

خانم پیر مدتی  فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :

" عزیز ، اصلا یک کلمه اش رو هم  نمیتونم به یاد بیارم  "

نوه پوزخند ی زد و بهش گفت : " تو که چیزی یادت نمیاد واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟ "

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست . خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت : " جون دلم اگه ممکنه  بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری "

نوه با تعجب پرسید : " تو این سبد ؟  غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد  ! "

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرا ر کرد  : " لطفا عزیزم "

دختره غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد سبد رو برداشت  و رفت اما چند لحظه بعد برگشت  و با لحن پیروزمندانه ای   گفت

 من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد   گفت : " آره ، راست  میگی اصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه

"سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز "


تقدیم به عاشقان جویای آرامش

   + masi ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
    پيام هاي ديگران ()

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

كد آهنگ پسر جهنمي